تبليغاتX
انجمن وبلاگ نويسان
دانلود آهنگ جدید
دانلود رايگان فيلم و سريال
ابزار وبلاگ
دانلود زیرنویس
دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
webdesign düsseldorf
مدل لباس
دانلود آهنگ جدید
خرید کتاب
انجام پروژه متلب
در ضد سرقت
دانلود کتاب

خرید لباس مجلسی
جراحی بینی
دانلود موزیک
کفش زنانه
دانلود آهنگ جدید
ثبت نام لاتاری
وقت سفارت
بلیط هواپیما
ویزای کاری
دانلود فيلم جديد
مجله تفریحی و سرگرمی
دانلود سریال شهرزاد
سریال عالیجناب
دانلود آهنگ جدید
دانلود اهنگ سنتی
شبکه اجتماعی
سریال شهرزاد فصل سوم
اخبار روز ایران
پاپ آپ
تور لحظه اخری
خرید فالوور اینستاگرام
ارتودنسی
آنتن مرکزی
کاغذ سابلیمیشن
کلیپ
ارتودنسی
خرید بلیط هواپیما
دانلود فیلم و سریال
آسام بنا | کاغذ دیواری سه بعدی
دکوپک | پوستر دیواری سه بعدی
امام خامنه ای

امام خامنه ای
دانستنيهاي امام خامنه اي

بازديد : 1555 مرتبه
تاريخ : پنجشنبه 12 مرداد 1391

مجموعه سخنرانی های امام خامنه ای در سال68 و 69 با محوریت حوزه.

 

 

این مجموعه خلاصه ای از سخنرانی های ایشان با طلاب و فضلا حوزه علمیه است.در این نوشته سعی شده است تا نظریات امام خامنه ای درباره ی محتوی، برنامه های آینده، کار های انجام نشده و سازماندهی حوزه مطرح شود.

...جالب است بدانیم بعد از این همه داد سخن درباره ی تحول در حوزه، امام خامنه ای  دوباره در سال 89 در قم فرمودند:«از پیشنهاد هایی که بنده در طول این سال ها درباره ی حوزه ی علمیه کردم، خیلی هایش تحقق پیدا نکرده است.»

فایل های کامل این بیانات در سایتwww.khamenei.ir موجود است.

سخنرانى در دیدار با جمع کثیرى از علما، مدرّسان، فضلا و طلاب حوزه‏ ى علمیه‏ ى قم

 

و مدارس علمیه‏ ى تهران‏(1368/12/2)

فایل صوتی

اگر روحانیون، به آینده به چشم یک میدان کار ننگرند و براى آن برنامه‏ریزى نکنند و آفات مسیر را از سر راه بر ندارند، دنبال این غفلت، ضربه است. در این هیچ شکى نیست. اگر روحانیون، آینده را با چشم باز و بصیر نگاه کنند و خود را براى ادامه‏ ى حمل این بار آماده نمایند و وظایفشان را پیش‏بینى و خودشان را آماده‏ ى عمل به آن بکنند، اسلام در سطح جهان روز به‏ روز قوّت خواهد گرفت. در این هم هیچ تردیدى نیست.

من، در یک جمله بگویم: استکبار و دشمن، نسبت به ما هیچ کارى نمی تواند انجام بدهد که ما شکست بخوریم و او پیروز و کامیاب بشود. او نمی تواند ما را شکست بدهد؛ ولى خود ما می توانیم...

وظیفه‏ ى روحانیت خیلى سنگین است‏

در طول هزار و اندى از تاریخ روحانیت شیعه، هیچ وقت به خوبى و کارایى و مفید بودن امروز نبوده است. امروز، روحانیت شیعه از همه‏ ى دوران طولانى عمر پُربرکت خود، مفیدتر و پُربرکت‏ تر و بیشتر در خدمت اسلام و مسلمین است - در این، هیچ تردیدى نیست - اما زمان و زمینه‏ ى کار و وضعیت این ملت بزرگ، از ما تلاش بیشترى را می طلبد. باید خیلى کار و تلاش کنیم.

طلاب عزیز و فضلاى جوان، نباید حتّى براى یک لحظه، حضور در میدان هاى گوناگون را فراموش کنند. این حضور، با درس خواندن منافات ندارد؛ بلکه مؤیّد درس خواندن است. همان طور که امام بزرگوار در پیام فراموش نشدنى خود فرمودند، فضلا و جوان هایى که تفقّه را در میدان هاى خودش فرا گرفتند و مُنذر قوم خود شدند و میدان جنگ را میدان آزمایش نفس و تکامل معنوى خویش قرار دادند و پیش رفتند، این میدان ها را رها نکنند. امروز هم خطوط و میدان ها و صحنه‏ هاى نظامى و غیرنظامى و فرهنگى، محتاج حضور فعال شماست. مدرّسان معظم و محترم و اساتید حوزه‏ ى علمیه‏ ى قم و سایر حوزه‏ ها، طلاب را به سمت هدفهاى انقلابى و اسلامى سوق بدهند.‏

برادران! ما هنوز در اول کاریم. هیچ کس تصور نکند که روحانیت تلاش خود را کرد و به نتیجه رسید...

بیانات در مراسم عمامه ‏گذارى گروهى از طلاب(1368/12/12)

 درس را باید خیلى خوب خواند

درس را باید خیلى خوب خواند. بى مایه فطیر است و فایده‏ اى ندارد. کسى که خیال کند حالا درس نخوانیم، اما خدمت کنیم، براى دین نتیجه‏ ای ندارد. بدون درس خواندن، نمی شود این خدمت را انجام داد. حالا ممکن است خدمات دیگرى کرد؛ ولى این خدمت، متوقف به علم است. باید خوب درس خواند و از درس مهمتر، آن معنویت و روحانیتى است که درون خود ما باید باشد تا ان‏شاءاللَّه «من نصب نفسه للنّاس اماما فعلیه ان یبدأ بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره»(1).

سخنرانى در مراسم بیعت هزاران تن از طلاب، فضلا و اساتید حوزه‏ى علمیه‏ى قم و روحانیون بیست کشور جهان‏(1368/3/22)

فایل صوتی

من همان ایمان گذشته را نسبت به حوزه دارم و معتقدم باید کیفیت حوزه از آنچه که هست، بهتر شود و هرچه کیفیت آن بالاتر رود، باز هم جا دارد و زیاد نیست. باید ان‏شاءاللَّه در آینده بزرگان و فضلاى حوزه براى ایجاد نظم و ترتیب شایسته‏ ى این مکان مقدس کمک کنند، تا درسى که طلاب می آموزند، هدر نرود و هر صفحه کتابى که می خوانند، بیجا نباشد.

عزیزان! طلاب جوان! فضلا! توجه کنید که حوزه‏ ى علمیه - همان‏طور که امام(ره) مکرر فرمودند - قاعده‏ ى نظام جمهورى اسلامى است و همه چیز روى این قاعده بنا شده و دوام خواهد یافت. این قاعده باید محکم باشد. استحکام این قاعده، با تضمین سه عنصر اصلى امکانپذیر است، و هر کدام از آنها نباشد و یا کم باشد، این قاعده متزلزل خواهد شد، و اگر قاعده متزلزل شد، طبیعتاً همه‏ ى آنچه که بر او سوار است، تکان خواهد خورد.

مسأله این نیست که ما چند شرابخانه را در مملکتمان بستیم و نگذاشتیم فلان منکر انجام بگیرد؛ اینها ظواهر کار و پدیدارهاى قضیه است؛ عمق کار خیلى از اینها بیشتر است.

سخنرانى در دیدار با مجمع نمایندگان طلّاب و فضلاى حوزه‏ ى علمیه‏ ى قم 1368/9/7

چرا اندیشه‏ ى اصلاح حوزه، جامه‏ ى تحقق نپوشیده است؟

سؤالى که پیش می آید، این است که چرا تفکر و اندیشه‏ اى که بیش از نیم قرن در حوزه‏ هاى علمیه سابقه دارد، جامه‏ ى تحقق نپوشیده است. مرحوم آقاسیّدابوالحسن، در سال 1325 وفات کردند. این افکار ممکن است مثلاً پنج یا ده سال قبل از وفات ایشان مطرح بوده باشد. از سال 1320 تا آن سال هایى که ما به قم رفتیم - یعنى تا سال 36 یا 37 - و بعد از آن تا زمان فعلى، چرا آن آرزوها و چیزهایى که همیشه زبدگان و روشنفکران و فضلا و دلسوزان و دردمندانِ حوزه‏ ها دنبالش بودند، تحقق پیدا نکرده است؟ خواهش می کنم یکى از کارهایى که شما آقایان مجمع نمایندگان طلّاب در دستور کار قرار می دهید، تحقیق در مورد همین مسأله باشد. آیا ما خیلى تنبل بودیم؟ آیا انگیزه‏ ها کم بوده است؟ آیا ابزار کار در اختیار نبوده است؟ آیا مانعى به صورت شناخته وجود داشته یا موانع و روادعى به صورت مبهم و مرموز ایجاد شده است؟ همه‏ ى اینها قابل بررسى است و علت هرکدام باشد، امروز حجت بر ما تمام است که آنچه را که در طول سال هاى متمادى انجام نشده، انجام بدهیم.

البته در این مورد، من براى خودم احساس مسؤولیت می کنم و در حیطه‏ ى خاصى، آنچه را هم که احساس کنم تکلیف من است، ان‏شاءاللَّه آن را انجام خواهم داد و منتظر نمی مانم که شرایط خاصى پیش بیاید. اگر واقعاً در این زمینه تکلیف شرعى فعلى منجّزى را احساس کنم، در آن حدى که به من مربوط خواهد شد، به فضل پروردگار معطل نخواهم ماند؛ لیکن تکالیف عمده‏ اى بر دوش شما آقایان فضلاى حوزه و مدرّسان و عامه‏ ى طلّاب و حضرات مراجع عظام است.

طلّاب تصور نکنند که می توانند انقلابى را از پایین شروع کنند و حوزه را به‏ صورتى که می خواهند، در بیاورند و بعد به مراجع و بزرگان بگویند: بسم‏اللَّه، این حوزه را اداره کنید!

مراجع که حسابشان مشخص است و در آینده‏ ى حوزه، نقش وافرى هم دارند و بدون نظر و موافقت و کمک و اراده و اقدام آنها، نه جایز و نه ممکن است کارى انجام بگیرد.

خاطره‏ اى را مرحوم آقاى تهامى(رضوان‏ اللَّه‏ علیه) می گفتند که همین نکته را ثابت می کند. ایشان می گفتند که جلسه‏ اى با مرحوم آقاسیّدابوالحسن‏ اصفهانى برگزارکردیم و در آن جلسه مطرح شد که طلّاب برنامه و نظام پیدا کنند و بعضى از علوم جدیده را بخوانند و زبان خارجى یاد بگیرند. ایشان هم اجمالاً موافقت کردند و بنا شد طرحى فراهم بکنیم. جلسه‏ ى دوم که خدمت ایشان رفتیم، در اتاق بیرون ى به‏ انتظار نشستیم. ایشان از اتاق شخصى خود تشریف آوردند و در چارچوبِ در ظاهر شدند. ما بلند شدیم و احترام کردیم. ایشان در حالى که قباى دگمه نبسته بر تن داشتند، گفتند که من نمی خواهم بیایم بنشینم؛ فقط خواستم نکته‏ اى را به آقایان بگویم و آن این است که این پول و شهریه‏ اى که من به طلّاب می دهم، ملک شخصى من است. به این صورت که آن را قرض می کنم، بعد که وجوهات آمد، قرض خودم را ادا می کنم. بنابراین، شهریه‏ اى که من می دهم، ملک من است و من راضى نیستم که کسى این سهم امام و شهریه را مصرف کند؛ در حالى که غیر از فقه و اصول چیز دیگرى را در حوزه بخواند. ایشان، این مطلب را گفتند و در را بستند و رفتند. آقاى تهامى می گفتند: ما همین‏طور متحیر ماندیم چه کنیم. ما آمده بودیم با ایشان ترتیبات دروس جنبى و کلام و تفسیر و اخلاق و زبان انگلیسى و امثال اینها را بدهیم و ایشان هم همین‏طور سَرِپا جوابمان را دادند و تشریف بردند!

ما واقعاً می خواهیم حوزه را چگونه بسازیم؟ وقتى که بحث سازندگى و تشکیلات و نوسازى حوزه می شود، نباید فوراً ذهن ها به این طرف برود که حالا می خواهیم تمام پایه‏ هاى حوزه را به‏ هم بریزیم. نه، اصلاً چنین چیزى نیست. باید از موجودى ارزشمند حوزه‏ى علمیه‏ ى قم استفاده بشود و سازمانده ى و جهت‏ دهى بشود و از دوباره کاری ها پرهیز گردد. این کار براى چیست و می  خواهیم چه چیزى در حوزه تحقق پیدا بکند؟ 1- اگر حوزه‏ى علمیه‏ ى قم که امروز در کشور ما و بلکه در عالم تشیع، مادر و محور حوزه‏ هاى علمیه است و در درجه‏ ى بعد بقیه‏ ى حوزه‏ ها، تنقیح و تبیین مقررات و احکام و معارف اسلامى را - که نظام با آنها حرکت خواهد کرد - به عهده نگیرند، چه کسى باید به عهده بگیرد؟ حوزه‏ ها بایستى این مسؤولیت را احساس بکنند. حوزه، تاکنون این مسؤولیت را به صورت مستقیم برعهده نگرفته است. من، این نکته را به صورت صریح عرض می کنم. غیرمستقیم به عهده گرفته است؛ ولى مستقیم نه. در حوزه‏ ها کسانى هستند که کار و تلاش مى‏کنند و از لحاظ فکرى، مشکلات و گره هاى نظام را با مباحث خود باز می کنند. کسانى از حوزه‏ ها متخرج شده‏ اند و به سراسر کشور یا در داخل تشکیلات گوناگون نظام رفته‏ اند و کار می کنند؛ اما حوزه - به ماهى حوزه - هنوز تنظیم و تدوین مقررات اسلامى و نظام ارزشى اسلام و اخلاق عمومی یى را که ما می خواهیم ملت داشته باشند و متکى به مدارک قطعى شرع باشد و دیگر جاى بحث و لَیت و لعلّ و لِمَ و بِمَ نداشته باشد، متکفل نشده و الگوى زندگى اسلامى را ارایه نداده است. هى به ما می گویند: الگوى زندگى اسلامى را بدهید. چه کسى باید این کار را بکند؟ طبیعى است که حوزه باید در این جهت گام بردارد. حوزه باید مراکز متعدد تحقیقاتى داشته باشد کار اول، عبارت از مرجعیت و افتاست. مردم همیشه محتاج مرجع و مفتى هستند و حوزه متکفل تربیت و تولید مرجع و مفتى است. کار دوم، تربیت مدرّس است. حوزه، طبعاً مدرّسانى لازم دارد که باید در خود حوزه تربیت بشوند. کار سوم، تحقیق و تألیف در مسایل علمى است؛ چه کارهایى که از بیرون به حوزه عرضه می شود و چه کارهایى که متعلق به خود حوزه است و به محققان و مؤلفانى که کتاب هایى بنویسند، احتیاج دارد و چه کتاب هایى که براى بیرون حوزه لازم است و چه کتاب هایى که حاوى تحقیقات جدید در مسایل فقهى است و شیوه‏ى نوین استنباط را بیان مى‏ کند - که امام در همین پیام و یکى از پیامهاى قبلیشان به آن اشاره کردند - و چه کتاب هاى درسى. این سه کار، بیشتر به درون حوزه توجه دارند؛ ولى دو کار دیگر به بیرون حوزه نگاه مى‏ کنند. کار چهارم، مسأله‏ى قضاست. سیستم قضایى اسلامى، فقیه و مجتهد و عادل را مى‏ طلبد. قضاى اسلامى این است. آن وقتى که ما مجتهد و مفتى و صاحب‏نظر نداریم، به قاضى مأذون مِن قِبَل‏ المجتهد اکتفا مى‏ کنیم. این از باب ضرورت است که «الضّرورات تبیح المحذورات». آن وقتى که قاضى عادل قطعى نداریم، به آن که مورد اعتماد باشد، اکتفا مى‏ کنیم؛ والّا باید فقیه و مجتهد عادل، منصب قضا را به عهده بگیرد. پس، این هم کار دیگر حوزه‏ هاى علمیه است که بایستى دایماً یک رشته از رشته‏هاى پنجگانه‏ ى آن، براى این مهم کار کند.

بیشترین مسؤولیت را حوزه‏ ى علمیه دارد

ما چه کار کردیم؟ کارى که ما در این زمینه کردیم، واقعاً خیلى کم است. گاهى انسان دلش نمى‏ آید که بگوید در حد صفر؛ چون واقعاً کسانى با اخلاص کارهایى کرده‏ اند. اما اگر نخواهیم ملاحظه‏ ى این جهات عاطفى را بکنیم، باید بگوییم یک ذره بیشتر از صفر و خیلى خیلى کم کار شده است. البته، این کم کارى دلایلى دارد: بعضى از روشنفکران و متفکران اصلى را در اول کار از ما گرفتند و بعضى از آنها نیز مشغول کارهاى گوناگون اجرایى شدند؛ اما اساس قضیه این است که ما تولید نکردیم. یازده سال از انقلاب مى‏ گذرد؛ خوب بود که صدها نویسنده‏ ى اسلامى، مبانى اسلام را بنویسند - چون انقلاب ما اسلامى است - و منتشر بکنند. مى‏ بایست تربیت مى‏ کردیم که نکردیم. این، یکى از کارهاى حوزه است. نمى‏ خواهم بگویم کسانى که بیرونِ حوزه‏ ها نشسته‏ اند، مسؤولیتى ندارند؛ اما بیشترین مسؤولیت را حوزه‏ ى علمیه - و بیش از همه قم - دارد. قم بایستى محصول وافرى در این زمینه مى‏ داد.

اگر به مسؤولان رادیو مى‏ گوییم: چرا شما براى مسایل اسلامى منتشر شونده در رادیو، این‏قدر ضعیفید؟ خواهند گفت: بنویسید تا ما بخوانیم. حوزه‏ ى علمیه در این زمینه‏ ها موظف است.

هرچه مرحوم «سیّد شرف‏الدین» و مرحوم «امینى» نوشته، همان است دیگر. البته، هر کدام از آن کتاب ها براى جاهایى به درد مى‏ خورد؛ اما نکته این است که ما به صورت مدرن و طبق نیازهاى امروز، از حق خود و تشیّع و اعتقاد و انقلاب و اسلام و دفاع نکردیم.

تا کى باید به انتظار دیگران بود؟

آقایان! ما تا کى به سازمان تبلیغات و وزارت ارشاد فشار بیاوریم که بنویسید و بدهید؟ آنها مى‏ گویند: نمى‏ توانیم. راست هم مى‏ گویند، کار آنها نیست؛ کار حوزه و طلبه است. این گونه کارها باید در آن‏جا انجام بگیرد. من از آقایان سؤال مى‏ کنم که آیا مى‏ دانید امروز در درجه‏ ى اول، چند عنوان کتاب براى دنیاى اسلام لازم است؟ گمان نمى‏ کنم کسى از شما بداند. من شاید از بعضى از شما یک ذره بیشتر بدانم؛ اما به طور دقیق نمى‏ دانم. حوزه هم نمى‏ داند. اگر من ندانم، عیب نیست؛ ولى اگر حوزه نداند، عیب است. حوزه‏ ى علمیه باید بداند که مثلاً امروز پنجاه عنوان کتاب وجود دارد. در درجه‏ ى اول، ما باید در پنجاه موضوع و در درجه‏ ى دوم، در صد و بیست موضوع کتاب نوشته باشیم یا بنویسیم.

پنج کار اصلى را مى‏ بینیم که باید انجام آن را از حوزه توقع داشته باشیم. از آن پنج کار، سه کار است که خود حوزه براى بقاى خودش، تقریباً به آنها احتیاج دارد و دو کار دیگر را بیرون حوزه بدان احتیاج دارند. البته، این تعریف و تقسیم‏بندى‏ اى که ما مى‏ کنیم، جامع و مانع نیست.

کار اول، عبارت از مرجعیت و افتاست. مردم همیشه محتاج مرجع و مفتى هستند و حوزه متکفل تربیت و تولید مرجع و مفتى است. کار دوم، تربیت مدرّس است. حوزه، طبعاً مدرّسانى لازم دارد که باید در خود حوزه تربیت بشوند. کار سوم، تحقیق و تألیف در مسایل علمى است؛ چه کارهایى که از بیرون به حوزه عرضه مى‏شود و چه کارهایى که متعلق به خود حوزه است و به محققان و مؤلفانى که کتاب هایى بنویسند، احتیاج دارد و چه کتاب هایى که براى بیرون حوزه لازم است و چه کتاب هایى که حاوى تحقیقات جدید در مسایل فقهى است و شیوه‏ ى نوین استنباط را بیان مى‏ کند - که امام در همین پیام و یکى از پیام هاى قبلیشان به آن اشاره کردند - و چه کتاب هاى درسى. این سه کار، بیشتر به درون حوزه توجه دارند؛ ولى دو کار دیگر به بیرون حوزه نگاه مى‏ کنند. کار چهارم، مسأله‏ ى قضاست. سیستم قضایى اسلامى، فقیه و مجتهد و عادل را مى‏ طلبد. قضاى اسلامى این است. آن وقتى که ما مجتهد و مفتى و صاحب‏نظر نداریم، به قاضى مأذون مِن قِبَل‏ المجتهد اکتفا مى‏ کنیم. این از باب ضرورت است که «الضّرورات تبیح المحذورات». آن وقتى که قاضى عادل قطعى نداریم، به آن که مورد اعتماد باشد، اکتفا مى‏ کنیم؛ والّا باید فقیه و مجتهد عادل، منصب قضا را به عهده بگیرد. پس، این هم کار دیگر حوزه‏ هاى علمیه است که بایستى دایماً یک رشته از رشته‏ هاى پنجگانه‏ ى آن، براى این مهم کار کند. کار پنجم، تبلیغ در سطح وسیع و به شیوه‏ ى مطلوب و مدرن است که در مطلب سوم، شأن تبلیغ و ابعاد گوناگون تبلیغى را که امروز از ما متوقع است، توضیح خواهم داد.

حوزه‏ى ما با وضع کنونى نمى‏ تواند انتظارات را پاسخ دهد

حالا شما بفرمایید که حوزه با شکل و سازماندهى کنونى، مى‏ تواند پاسخگوی(انتظارات مطرح شده) باشد؟ پاسخ من منفى است. شما هم همین جواب را مى‏ دهید. من، خودم طلبه هستم و از حوزه منسلخ نیستم و حوزه را خوب مى‏ شناسم و در آن بودم و زندگى کردم و درس خواندم و بعد هم بى ارتباط با حوزه نبودم. حوزه‏ هاى ما با وضع کنونى نمى‏ تواند آن انتظارات را پاسخ دهد؛ مگر در آن برنامه‏ ریزى شود و طرح نوینى افکنده و دنبال گردد.

من خواهش مى‏ کنم که گرایشهاى سوءظن‏ گونه را رشد ندهید. تصور نشود که حالا اگر مثلاً فلان حرفى در جایى گفته شد یا فلان اظهارى - قولاً یا کتباً - از کسى صادر گردید، تعریض به من است و کسى به عنوان محبت به من، اعتراض و پرخاش کند و کسى را متهم نماید. مطلقاً نگذارید که در مجموعه ‏تان و بلکه داخل حوزه، این حرف ها باب شود.

سخنرانى در مراسم بیعت مدرّسان، فضلا و طلاب حوزه‏ ى علمیه‏ ى مشهد، به همراه نماینده‏ ى ولىّ‏ فقیه در خراسان وتولیت آستان قدس رضوى
1368/4/20

وظایف روحانیون در ایران با کشورهاى دیگر متفاوت است‏

در آن‏جا مسؤولیت دفاع از حیثیت جهانى اسلام و تنظیم سیستم و نظامى که لزوماً تمام جوانب آن براساس اسلام شکل بگیرد، بر دوش آنها نیست. آنها وظیفه‏ ى امر به معروف و نهى ازمنکر را تا حدى که در فقه مشخص شده و به اندازه‏ اى که امکان اثر و یا قدرت انجام آن باشد، لازم می ‏دانند؛ اما اداره‏ ى نظام و مردم و ساختن و پرداختن و جمع وجور کردن مجموعه‏ ى زندگى انسان ها براساس اسلام، کار بسیار پیچیده و ظریف و دشوارى است که در این زمان بر دوش ما و علما در جامعه‏ ى اسلامى است. ...باید باور کنیم که اگر امروز جمهورى اسلامى بد و ضعیف عمل کند، فقط به حیثیت این نظام صدمه نمى‏ خورد؛ بلکه به تمام حیثیت اسلام صدمه خواهد خورد.

داستانى را مولوى نقل کرده است که البته نمادین (سمبلیک) است؛ ولى هرگاه به یادم مى‏ آید، بر خودم میلرزم و به خدا پناه می برم. او میگوید: در شهرى که هم مسلمان ها و هم مسیحی ها زندگى مى‏ کردند، مؤذن بدصدایى وارد محله‏ ى مسلمان ها شد و چند وعده اذان گفت. روزى یک مرد نصرانى از محل ه‏ى خود به محله‏ ى مسلمانها آمد و سراغ مؤذن را گرفت؛ وقتی او را پیدا کرد از او بسیار تشکر کرد. مؤذن گفت: چرا از من تشکر مى‏ کنى؟ مرد نصرانى پاسخ داد: تو حق بزرگى بر گردن من دارى که هیچ‏کس ندارد؛ زیرا من دختر جوانى در خانه دارم که مدتى است محبت اسلام به دلش افتاده است و تمایل به مسلمانى دارد. هر کار مى‏ کردم، به کلیسا نمى‏ آمد و در مراسم ما شرکت نمى‏ کرد و به عقاید ما بى‏ اعتنا بود. ما در کار این دختر، عاجز و درمانده شده بودیم. دو، سه روز پیش که تو اذان گفتى و این دختر صدایت را شنید، گفت: این صداى کریه از کجاست؟! گفتم: اذان مسلمان هاست. از آن لحظه بود که ما راحت شدیم و بکلى محبت اسلام از دل این دختر رفت

بارها به خود و دوستانم گفته‏ام که مبادا ما آن مؤذن بدصدا باشیم که عشق به اسلام را در دل ها فرو بنشانیم و استفهام عظیمى را که در دنیا براى شناخت اسلام به وجود آمده است، با پاسخ منکر و زشتى پاسخ دهیم.

حوزه‏ هاى علمیه باید بر سه مبنا تحرک خودشان را افزایش دهند و سازماندهى و نوآورى کنند:

مبناى اول، فقه سنتى و جواهرى است

مبناى دوم، تزکیه‏ ى اخلاقى است،

مبناى سوم، آگاهی هاى سیاسى است.

سخنرانى در دیدار با مجمع نمایندگان طلاب و فضلاى حوزه‏ ى علمیه‏ ى قم 1369/11/4 

حوزه، چه چیزى ندارد؟ این را باید فکر کنیم. به نظر من، اولین وظیفه‏ ى عاجلى که پیش پاى دست‏اندرکاران حوزه است - اعم از مدرّسان محترم، شوراى مدیریت، طلاب و در رأسشان، مجمع نمایندگان طلاب که شما آقایان باشید - این است که این سؤال را بررسى بکنیم، ببینیم حوزه چه لازم دارد که ما باید آن را فراهم کنیم.

حوزه به یک نظام تعلیم و تعلم احتیاج دارد

از جمله چیزهایى که حوزه احتیاج دارد، یک نظام تعلیم و تعلم است، تا در آن، وقت ها هدر نرود. امروز دیگر روزى نیست که ما اجازه بدهیم، یک روز یا یک ساعت از عمر جوانى متدین و آماده براى تلاش و مجاهدت در راه دین - یعنى یک طلبه - هدر رود. طلبه، این است. اگر طلبه متدین نبود، طلبه نمى‏ شد. اگر براى مجاهدت در راه دین آمادگى نداشت، طلبه نمى‏ شد. حتّى شاید بشود گفت که اگر عاشقانه این راه را دوست نمى‏ داشت، طلبه نمى‏ شد.

 

منبع:www.khamenei.ir


ادامه مطلب...
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|امام,خامنه,ای,و,حوزه,علمیه,(تحول,در,حوزه), ,
بازديد : 963 مرتبه
تاريخ : پنجشنبه 12 مرداد 1391

امام خامنه ای و آیت الله بهجت

دو قضیه جالب از آیت الله بهجت(ره)

این دو قضیه به نقل از یکی از شاگردان آیت الله بهجت است که شخصا خودم از ایشان شنیدم.

  • یکی از دوستان ما یک تابلویی درست کرده بود که نوشته ای را به خط خوش در آن نوشته بود و می خواست این تابلو را در مسجد آیت الله بهجت نصب کند. برای نصب به خانه ی آقا رفت تا اجازه بگیرد. از منزل به ایشان گفته بودند که اشکالی ندارد، بزنید. اما ایشان اصرار کرده بود که خود آقا باید نظر بدهد. بالاخره توانسته بود این تابلو را به دست آقا برساند و نظر ایشان را جویا شود. آقا به ایشان گفته بود که یک شب مهلت بدهید تا فکر کنم. بعد از یک روز آقا اجازه ی نصب را داده بودند و ایشان نیز آن تابلو را در مسجد نصب کرده بودند. در آن تابلو نوشته بود:« دشمن خمینی کافر است.»

 

  • آیت الله بهجت از من پرسید:« چرا اموال فرقه ی شیخیه را مصادره کردند.» من به ایشان گفتم:« این فرقه مشکل سیاسی دارد و از دست نشاندگان انگلستان است.» سپس ایشان به من گفتند:« این انگلستان معاویه است؛ آمریکا یزید است و این سادات( امام خمینی و امام خامنه ای ) امام حسین اند.

امام خامنه ای و آیت الله بهجت


ادامه مطلب...
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|آیت,الله,بهجت,و,امام,خامنه,ای, ,
بازديد : 794 مرتبه
تاريخ : پنجشنبه 12 مرداد 1391

منبع( جلد 21 مجموعه آثار، اسلام و مقتضیات زمان 1)

مشروطیّت

در دو شب گذشته به دو جریان فکرى که در تاریخ اسلام رخ داده و هر دو جریان جمودآمیز بوده است، اشاره کردیم. یکى از این دو جریان، جریان خوارج بود.

خوارج مظهر جمود فکرى در عصر خودشان بودند. پیدایش خوارج به دنبال این فکر بود که گفتند حکمیتِ حَکَم براى اینکه خلیفه را تعیین کند، اینکه حَکَم حُکم کند میان دو نفر که مدعى خلافت هستند، برخلاف اسلام است زیرا قرآن فرموده است: انِ الْحُکْمُ الّا لِلَّهِ و خودشان که ابتدا این کار را کرده بودند، خود را تخطئه کردند و حضرت امیر را هم- که به اجبار وادار به این کار کرده بودند- تخطئه کردند و گفتند این کار کفر بوده است، ما توبه کردیم تو هم توبه کن. حضرت فرمود: این کار خطا بود و منشأ این خطا شما بودید نه من، ولى به هر حال کفر نبود و من خطایى مرتکب نشده‏ ام.

شهید مطهری و شورای نگهبان

جریان دیگر جریان اخباریگرى است. این دو جریان خیلى شبیه یکدیگر هستند. راجع به اخباریگرى عرض کردم که خیلى تفاوتها میان روش اخباریین و روش مجتهدین است ولى اگر بخواهیم اساس را به دست بیاوریم که روح اخباریگرى چیست، مى‏ بینیم روح اخباریگرى را جمود تشکیل داده است. جمود این است که مى‏ گوید اجتهاد که اظهار نظر است، تفکر است، تجزیه و تحلیل است و به عبارت دیگر عقل را در دین دخالت دادن است، درست نیست. و گفتند قرآن هم براى فهمیدن نیست، ما حق نداریم مستقیماً به قرآن مراجعه کنیم، آن براى ائمه است و ما باید به اخبار و روایات مراجعه کنیم.

جریان دیگرى هم هست که مربوط به زمان خودمان است و آن، جریان مشروطیت است. مشروطیت که به ایران آمد- اگر تاریخش را خوانده باشید- مردم ایران را به دو قسم منقسم کرد: گروهى طرفدار استبداد و گروهى طرفدار مشروطیت. هم سیاسیون منقسم شدند و هم روحانیون، آنهم روحانیون بزرگ. عده‏ اى حامى مشروطیت شدند و سخت از آن حمایت کردند و عده‏ اى دیگر با مشروطیت مخالفت کردند به طورى که مخصوصاً مخالفین در هرجا که بودند، در حوزه‏هاى علمیه، فضلا، مدرسین و طلّابى را که طرفدار مشروطیت بودند از خود نمى‏ دانستند؛ یعنى اگر مى‏ فهمیدند فلان شخص طرفدار مشروطیت است، به هیچ وجه به او شهریه نمى‏ دادند. کم کم کار به جایى رسید که هر دسته، دسته دیگر را تکفیر و تفسیق مى‏ کردند و واقعاً فتنه بزرگى در دنیاى روحانیت به وجود آمد. چون موضوع این‏جور نبود که مثلًا سیاسیون مملکت طرفدار یک فکر باشند و روحانیونْ همه طرفدار فکر دیگر، بلکه خود روحانیون منقسم به دو دسته شدند: بعضى طرفدار مشروطیت و بعضى مخالف. در اینجا من قبل از اینکه مطلب را شروع بکنم، نکته‏اى را تذکر مى‏ دهم: در جریان مشروطیت دو مطلب است که ما به یکى از آنها کار نداریم و روى دیگرى بحث مى‏ کنیم. یکى این است که از نظر اجتماعى و سیاسى چه عواملى در ایجاد مشروطیت ایران دخالت داشت و چه عواملى (عوامل سیاسى خارجى) مخالف بود؟ به‏ طور قطع سیاستهاى بزرگ آن روز دنیا روى مشروطیت و استبداد نظر داشتند؛ یعنى یکى از سیاستهاى بزرگ آن روز دنیا طرفدار مشروطیت بود و کوشش مى‏ کرد مشروطیت در ایران ایجاد بشود، و یک سیاست بزرگ دیگر دنیا از استبداد حمایت مى‏ کرد و کوشش مى‏ کرد که جلو مشروطیت را بگیرد، چرا؟ براى اینکه آن که طرفدار مشروطیت بود مى‏ خواست بعد از مشروطیت سیاست خودش‏ را بر ایران تحمیل کند (کما اینکه همین کار را کرد) و آن که مخالف بود نفوذى داشت و مى‏ خواست جلو نفوذ رقیب را بگیرد. بنابراین اگر کسانى با مشروطیت مخالف بودند از این نظر بود که دستهاى خارجى را مى‏ دیدند و مى‏ دانستند و پیش بینى مى‏ کردند که منظور، مشروطیت واقعى نیست بلکه یک سیاست خارجى دیگرى در کار است. یا اگر کسى مخالف استبداد بود، از آن جهت بود که آن سیاستهایى را که طرفدار استبداد بودند مى‏ شناخت و ضررهاى سیاست آنها را مى‏ دانست.

به ادامه مطلب رجوع شود

موافقان و مخالفان مشروطیت‏

مرد بزرگى مثل مرحوم آخوند خراسانى سخت حامى مشروطیت بود و واقعاً این مقدار که بنده تحقیق کرده‏ ام مرحوم آخوند خراسانى یکى از بزرگان علماى شیعه بوده است و مى‏ شود گفت در دنیاى شیعه مدرّسى به خوبى مرحوم آخوند نیامده است. حوزه درس هزار و دویست نفرى داشته است و شاید سیصد نفر مجتهد مسلّم پاى درس این مرد مى‏ نشسته‏اند و ایشان فوق العاده مرد باایمان و باتقوایى بوده است. در اینکه این مرد منتهاى حسن نیت را داشته است شکى نیست. حالا اگر کسى گفت من با مشروطیت مخالفم، معنایش این نیست که- العیاذ باللَّه- مرحوم آخوند را تخطئه مى‏ کند. از آن طرف، در رأس مخالفین یک فقیه بسیار بزرگى بوده مثل مرحوم آقا سید کاظم یزدى که در فقاهت کم نظیر بوده است. اگر کسى با استبداد مخالف و طرفدار مشروطیت باشد، معنایش این نیست که مرحوم یزدى را تخطئه مى‏ کند. شاید مرحوم یزدى که مخالف با مشروطیت بود مى‏ دانست که دستهاى خارجى دخالت دارد و بعد هم چنین و چنان مى‏ شود. بنابراین بحث تصویب یا تخطئه علماى بزرگ نیست، چون موضوع یک جهت ندارد. اگر موضوع مشروطیت و استبداد یک مسئله علمى بود، یک حرفى بود. مسئله‏اى بوده که عوامل زیادى در آن دخالت داشته است. ما از اینکه کدام دست سیاست چه دخالتى داشته است صرف نظر مى‏کنیم و با مخالف و موافق کارى نداریم. قرائن هم نشان مى‏ دهد کسانى که مخالف با مشروطیت بودند مى‏ گفتند این مشروطیت که مى‏ خواهد بیاید غیر از آن مشروطیتى است که دارند صحبتش را مى‏ کنند، مشروطه مشروعه به اصطلاح‏ نیست و نخواهد آمد، مانند مرحوم شیخ فضل اللَّه نورى. به هر حال یک چنین جریانى به وجود آمد و چه حوادث تلخ و خونینى به وجود آورد! مجتهدین کشته شدند، مردى مانند آقا شیخ فضل اللَّه نورى به‏ دار زده شد. این یک امر کوچکى نیست. مرحوم نورى مرد بزرگى بود، مجتهد مسلّم و تا حدودى که شنیده‏ ایم مرد بسیار پاک و باتقوا و عادلى بود، مجتهد مسلّم العداله و عادل مسلّم الاجتهاد بود.

ما مطلب را از یک زاویه بالخصوصى مى‏ خواهیم مطالعه کنیم، یعنى آن را تفکیک مى‏ کنیم از عوامل خارجى و از این جهت که آیا ایرانِ آن روز مستعد مشروطیت بود یا نبود. جایى غیر از مملکت خودمان و زمانى غیر از زمان خودمان را فرض مى ‏کنیم؛ یعنى یک کشور اسلامى را فرض مى‏ کنیم که در آن مردم مستعد هستند یعنى مى‏ فهمند که مشروطیت یعنى چه، چون در آن موقع اغلب مردم نمى‏ دانستند که مشروطیت چیست. مستعد نبودن ملت یعنى اینکه نمى‏ فهمید. ما مى‏ خواهیم فرض کنیم یک کشورى را که مردمش مى‏ فهمند. همچنین فرض کنیم که عوامل خارجى وجود ندارد، سوء نیتى در کار نیست. آیا مشروطیت با قانون اسلام انطباق دارد یا نه؟ این یکى از آن مسائلى است که تا ما آن را بررسى نکنیم، آن جریان جمود و جهالتى که عرض کردیم کاملًا حلّاجى نمى‏ شود.

بعضى‏ ها از همین نظر مجرّد، قطع نظر از عوامل خارجى مى‏ گویند مشروطیت برخلاف دین اسلام است، یعنى دین اسلام با مشروطیت سازگار نیست. ناچار باید بگویند با استبداد سازگار است یا لااقل با استبداد سازگارتر است. چرا؟ تا تعریف نشود که مشروطیت چیست، نمى‏ شود بحث کرد.

تعریف مشروطیت

معناى مشروطیت این است که مملکت احتیاج به یک سلسله تصمیمات دارد؛ یعنى‏ مملکت احتیاج دارد به حکومت یعنى دستگاهى که مجموعاً امر مملکت را اداره کند، چنانکه یک مؤسسه فرهنگى یا یک شرکت تجارتى احتیاج به مدیر یا هیئت مدیره دارد. حرف اول این است که هر مملکتى احتیاج به جمعى دارد که اداره کننده مملکت باشند. اگر ما گفتیم خیر، اساساً وجود مدیر یا هیئت مدیره خطاست و نباید باشند، هم مشروطیت را رد کرده‏ ایم و هم استبداد را؛ چون استبداد معنایش این است که یک فرد حکومت مى‏ کند، مشروطیت شکل دیگر است. پس استبدادش غلط است، مشروطیتش هم غلط است. اگر بگوییم چرا؟ مى‏ گویند مملکت همین قدر که دین داشته باشد، دین مردم را بى‏ نیاز مى‏کند از اینکه حکومت داشته باشند. اتفاقاً این همان حرفى است که خوارج مى‏ گفتند. آنها مى‏ گفتند: لا حُکْمَ الّا لِلَّه. در نهج البلاغه، حضرت على علیه السلام در مورد این سخن مى‏ فرماید: کَلِمَةُ حَقّ یُرادُ بِهَا الْباطِلُ این حرف درستى است، اما این‏جور که اینها قصد مى‏ کنند غلط است. لا حُکْمَ الّا لِلَّه حکم از ناحیه خدا باید باشد، حرف درستى است اما اینها این حرف درست را در مورد غلط به کار مى‏ برند. وَ لکِنْ هؤُلاءِ یَقولونَ: لا امْرَةَ الّا لِلَّه یعنى امیرىِ مردم باید با خدا باشد، این که نمى‏ شود. وَ لابُدَّ لِلنّاسِ مِنْ امیرٍ بَرّ اوْ فاجِرٍ مردم احتیاج به امیر و حاکم دارند، حالا یا خوب باشد یا بد، یعنى در درجه اول باید خوب باشد و در درجه دوم بد بودنش از نبودنش بهتر است؛ یعنى وجود قانون- ولو قانون دینى- مقنع و کفایت کننده از اینکه مردم حکومت داشته باشند نیست. و لهذا مسئله خلافت را، هم ما شیعه‏ ها و هم سنی ها هر دو قبول داریم. حتى خوارج هم ابتدا گفتند که احتیاج به خلیفه ندارند ولى بعد خودشان آمدند با یک خلیفه بیعت کردند. پس شیعه و سنى در این جهت اتفاق دارند که دین داشتن معنایش این نیست که حالا که دین داریم پس دیگر حکومت لازم نیست. هر دو مى‏ گویند حکومت مى‏ خواهیم، منتها در حکومتِ بعد از پیغمبر سنی ها از یک راه رفتند و شیعه‏ ها گفتند کسى لایق است که پیغمبر او را تعیین کرده باشد.

فرض دوم این است: حالا که ما احتیاج به حکومت داریم آیا احتیاج داریم به اینکه به یک تعبیر یک عده تصمیم بگیرند و دیگران اجرا کنند یا نه، همان کسى که‏ تصمیم مى‏ گیرد اجرا هم بکند؟ استبداد معنایش این است که همان کسى که تصمیم مى‏ گیرد اجرا هم بکند. مشروطه معنایش این است که یک عده تصمیم بگیرند و عده دیگر اجرا کنند، و باید آنهایى که تصمیم مى‏ گیرند خود مردم انتخابشان کرده باشند. نمایندگان مردم تصمیم بگیرند، هیئت دولت اجرا کند. و تازه هیئت دولت را هم باید نمایندگان تعیین کرده باشند تا در نتیجه همه چیز را مردم تعیین کرده باشند و در واقع مردم خودشان بر خودشان حکومت کرده باشند. ولى مخالفین مشروطه مى‏ گفتند خیر، شما اینجا مغالطه مى‏ کنید و مى‏ گویید معناى استبداد این است که یک نفر تصمیم بگیرد و او هم اجرا کند و معناى مشروطیت این است که نمایندگان مردم تصمیم بگیرند و هیئت دولت اجرا کند. اینجا صِرف تصمیم نیست، اگر صرف تصمیم بود ما مخالف نبودیم، و راست هم مى‏ گفتند. مى ‏گفتند اگر مشروطیت این‏طور بود که مردم نمایندگان را انتخاب مى‏ کردند که نمایندگان قوه مجریه را انتخاب کنند، و نیز نمایندگان تصمیم بگیرند، هیئت دولت هم اجرا کند ولى این تصمیم براى این باشد که ببینند قانون خدا چه گفته است و قانون دیگر وضع نکنند، هرچه قانون خدا گفته است مطابق آن تصمیم بگیرند و دولت را موظف به اجراى آن کنند، خوب بود اما مشروطیت که این نیست. شما یک کلمه قشنگى را به کار مى‏ برید براى اغفال ما. مشروطیت معنایش این است که ملت نمایندگان را انتخاب کند و نمایندگان تصمیم بگیرند. کلمه قشنگى است ولى عین حقیقت نیست. نمایندگان قانون وضع کنند، تصمیم بگیرند نه این است که مطابق قوانین الهى تصمیم بگیرند و قانون وضع کنند که هیئت دولت اجرا کند. باز در اینجا منطق مستبدین، منطق مشروطیین را شکست مى‏ دهد. اما باز مشروطیین جوابى دارند که در مقابل آن، جواب دیگرى وجود ندارد.

منطق موافقان‏

مى‏ گویند ما قبول داریم که مشروطیت- که مى‏ گوییم نمایندگان مردم تصمیم بگیرند- معنایش این نیست که مجتهدى که مى‏ خواهد استنباط احکام بکند ببیند قانون خدا چیست، عین همان قانون را به دولت ابلاغ کند و دولت هم اجرا کند. ما هم قبول داریم که این‏جور نیست. نمایندگان مردم قانون وضع مى‏ کنند، ولى مگر هر قانون وضع کردنى ممنوع است؟ نه. ما یک قانونى داریم به نام قانون دین. دین‏ تکلیف مردم را براى همه زمانها روشن کرده است، قوانین کلى بیان کرده است. ولى برخى موارد جزئى پیش مى‏ آید که در آن موارد، مردم حق دارند با توجه به قانون کلى الهى قانون وضع کنند. لهذا ما مى‏ گوییم قانون اساسى داریم. در قانون اساسى ما قطعى و مسلّم شده است که یک هیئتى که از پنج نفر کمتر نباشد و افراد آن مجتهد و عارف به مقتضیات زمان باشند، باید ناظر باشند که قوانینى که مجلس طرح مى‏کند انطباق با قوانین اسلامى داشته باشد. قانونى که وضع مى‏شود اگر خلاف قانون اساسى بود جلویش را بگیرند و اگر موافق بود، نه. و مثال ذکر مى‏کنند، مى‏گویند معناى قانون اسلامى و قانون دینى این نیست که مردم در تمام جزئیات زندگى خود باید بروند ببینند که در قرآن یا سنت این حکم چگونه بیان شده است. مثلًا اوضاع شهرها تغییر مى‏کند، وسایل نقلیه جدیدى به کار مى‏ آید. مردم احتیاج دارند قوانینى داشته باشند که آن قوانین وضع رانندگى را منظم کند، چون اگر بنا بشود رانندگى قانون نداشته باشد، هر آنْ هزارها تصادف رخ مى‏ دهد. باید قانون داشته باشد. اینها جزء امورى است که اسلام آنها را به خود مردم تفویض کرده است. نظیر این است که پدر در داخل خانواده خودش حق دارد یک سلسله مقررات وضع کند. قانون خدا این است که پدر رئیس خانواده است و همه باید امر او را اطاعت کنند. قانون دیگر این است که پدر حق حکومت دارد ولى حق تحکّم ندارد؛ رئیس خانواده است، حق دارد در حدود مصالح خانوادگى امر و نهى کند ولى حق زورگویى ندارد، یعنى حق ندارد که برخلاف مصالح خانوادگى رفتار کند. اما آیا خدا در مورد امور جزئى داخل خانواده هم قانون وضع کرده است که مثلًا پدر این کار را بکند و آن کار را نکند؟ نه، خدا مى‏ گوید اى فرزندان از پدرانتان اطاعت کنید واى پدرها عادلانه با افراد خانواده رفتار کنید.

مثال دیگر: از قدیم در حمامها، حمامیها براى خودشان قانون وضع کرده ‏اند که وقتى مى‏ خواهید داخل خزانه بشوید این کار را بکنید. آیا حمامى حق دارد براى داخل حمامش قانون وضع کند یا باید بگوییم: «لا حُکْمَ الّا لِلَّه» قانون را باید خدا وضع کند، پس حمامى در داخل حمامش هم نمى‏ تواند قانون وضع کند؟ بله قانون را باید خدا وضع کند. خدا مى‏ گوید اگر کسى رئیس یک مؤسسه‏اى بود، حق دارد بر طبق مصالح خودش براى آن مؤسسه مقررات عاقلانه‏ اى وضع کند. بر مردم دیگر هم لازم است که آن مقررات را اطاعت کنند.

اینها در امور جزئى است. اما در امور کلى، همان‏طور که گفتیم هر مملکتى احتیاج به مدیر یا هیئت مدیره‏اى دارد. اینکه آن هیئت مدیره بخواهند قوانینى را در مقابل قوانین خدا وضع کنند (مثل اینکه خدا گفته است اختیار طلاق با مرد است و قانون، اختیار طلاق را به زن بدهد) درست نیست. اما اینها در حدودى که تکلیف اقتضا مى‏ کند، حق دارند مقرراتى را وضع کنند که در واقع وضع قانون جزئى است که با قانون کلى الهى تطبیق کند. بله، اگر بخواهند به آن اختیار وضع قانون بدهند به طورى که قوانین الهى را در نظر نگیرد صحیح نیست. ولى با در نظر گرفتن قانون الهى، وضع قانون براى موضوعات جزئى مانعى ندارد. مثلًا قانونى وضع مى‏ کنند که آیا محصل به خارج بفرستیم یا نه؟ این چیزى نیست که حکمش در اسلام بیان شده باشد ولى قرآن یک اصول کلى ذکر کرده است. مثلًا در باب علم از آن جهت که علم است بیان شده است که آیا علم را اگر در دست غیرمسلمان دیدیم، مى‏توانیم بگیریم یا نه؟ در این مورد یک حدیث نیست بلکه دهها حدیث است که مى‏گوید بگیر: الْحِکْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ حکمت گمشده مؤمن است، یَأْخُذُها ایْنَما وَجَدَها هرجا آن را ببیند مى‏ گیرد. در بعضى جاها تصریح دارد که حکمت را هرجا دیدید بگیرید وَ لَوْ مِنْ مُشْرِکٍ اگرچه در دست کافر باشد. اینجا تکلیف معین است. آنوقت موضوعات دیگرى پیش مى‏ آید. مثلًا فرض کنید ما وقتى محصل به خارج مى‏ فرستیم، آنجا گمراه مى‏شوند. اینجا باید دید علت گمراه شدنشان چیست. اگر بشر حتى این مقدار هم حق وضع قانون در مسائل جزئى را نداشته باشد، این دیگر جمود است و درست مثل حرف اخباریین است که مى‏ گویند: ما احتیاج به مجتهد نداریم و به اخبار مراجعه می ‏کنیم. در اخبار، کلیات مسائل بیان شده است و مجتهد باید فکرش را به کار بیندازد و به همان نحو در مسائل جزئى حکم بدهد. پس اگر هیئت مدیره‏اى بخواهند براى خودشان نظامنامه‏ اى طبق قوانین کلى وضع کنند، این از نظر ما اشکالى ندارد.

 

 


ادامه مطلب...
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|مشروطیت,و,شورای,نگهبان,(,شهید,مطهری,), ,
بازديد : 883 مرتبه
تاريخ : پنجشنبه 12 مرداد 1391

برنامه ی روزانه امام خامنه ای

هنگام که صحبت در مورد حیات و نحوه زندگی دینی است، بنابراین بررسی سبک زندگی مقام معظم رهبری به عنوان الگوی حاضر راهگشاست. در آخرین شماره ماهنامه امتداد پروندهای درباره مقام معظم رهبری منتشر شده است که در این پرونده خاطراتی از غلام شاهپسندی، یکی از محافظان مقام معظم رهبری به چاپ رسیده است که در بخشی از این خاطرات در زیر آورده می شود.

 

درد دل نویسنده وبلاگ امام خامنه ای: اشکال ما مدعیان آقا این که عمل آقا را می بینیم ولی از او الگو نمی گیریم. متاسفانه مثل آقا، تکلیف  محور نیستیم؛ بماند چه محوری داریم( به خودم میگویم!). ما دوست داریم آقا عمل کند و ما هم حال کنیم! نه حرکتی نه احساس مسئولیتی . نه مثل آقا درس می خوانیم نه مثل آقا رفتار می کنیم نه مثل آقا ... !  البته سربازان واقعی امام زمان گمنام هستند!

برنامه ی امام خامنه ای

چیزی که مهم است، نسل جوان ماست؛ طوری که مقام معظم رهبری میفرمایند: سه چیز را برای نسل جوان ما خواستهاند. همهتان هم همهجا دیدهاید. در اصل ایشان ورزش، تعلیم و تربیت و تهذیب را بعنوان سه اصلی که خودشان انجام میدهند، برای همه ما خواستهاند که ما هم انشاالله انجام بدهیم.

 

یک روز آقا بیشتر نماز میخواند، یک روز بیشتر قرآن میخواند ...

اگر یک روز کاری ایشان را تعریف کنم، هر سه مورد را که ایشان برای ما جوانان گفتهاند، در آن میبینیم. ایشان حدود یک تا یکونیم ساعت پیش از نماز صبح بیدارند که تهجد و عبادت شخصی ایشان است. روزهایش هم با هم فرق میکند، شبیه به هم نیست. ایام هفته فرق میکند. یک روز آقا بیشتر نماز میخوانند، یک روز بیشتر قرآن میخوانند، یک روز بیشتر دعا میخوانند، یک روز بیشتر ذکر میگویند ...

بعدش نماز صبح را میخوانند، ایشان نماز صبح را به جماعت میخوانند و کمترین جماعتشان، آن شخصی است که همراه ایشان است و بیشترینشان هم هر کسی که توی آن ساختمان است، میآید. ایشان توی دفتر کارشان نماز میخوانند و همة کسانی که صبح در محل کار هستند ـ اعم از پاسدارها و دفتریهایی که آنجا هستند ـ نمازشان را با آقا میخوانند.

ایشان هفتهای سه روز را کوهنوردی میکنند

بعد از نماز صبح، ایشان هفتهای سه روز را کوهنوردی میکنند و حداقل بین چهلوپنج تا شصت دقیقه به سمت بالا حرکت میکنند. این مسیر را حدود نیم ساعت تا چهلوپنج دقیقه برمیگردند.

بعضی از مواقع کوههایی دورتر هستند و برای اینکه به وضعیت کار ایشان لطمه نزند، آقا آن ساعت که باید تهجد و نماز و عبادت شخصی خودشان باشد را میآیند بیرون و در طول مسیر عبادتشان را انجام میدهند. پای کوه که میرسیم، نماز را آنجا میخوانیم. هنوز تاریک است و کسی بیدار نیست. یک ساعتی که بالا میرویم، هنوز آفتاب نزده است.

عمامه آقا در کوه، عمامه همیشگیشان نیست

وقتی ایشان برمیگردد پایین، آدمهایی که نگاه میکنند تعجب میکنند، اهل کوه تازه کوهنوردها را میگویم، کوهنوردی که میخواهد برود بالای کوه، آفتاب زده تازه حرکت میکند، میبیند مقام معظم رهبری دارد میآید پایین. با خود میگویند: ایشان کی رفته بالا که الآن دارد میآید پایین؟

آقا توی کوه عمامه سرش است، عمامه همیشگیاش نیست؛ عمامهای باریکتر و کوچکتر است.

بعضی مواقع هم بعضی جاها ایشان لباس شخصی میپوشند؛ همیشه با آن لباس نیست. شما عکسهای آقا را در کرمان دیدهاید دیگر. در زلزلة کرمان، رئیس جمهورمان چند بار رفت؟ رهبرمان چند بار؟ رهبر نظام سه بار در زلزلة کرمان به مردم کرمان سر زد. در زلزلهای که در بم آمده بود، برای جنازهها، حتی خود آقا نماز خواند.

 

برنامه ی امام خامنه ای



آقا اهل این نیستند که وسط کار، کار را نصفه بگذارند

آن سه روز کوهنوردی وقتی از کوه پائین میآیند، بعد وقت اداری کار ایشان است و آن چهار روز دیگر را توی خانه ورزش میکنند. اصلاً اهل این نیست که وسط کار، کار را نصفه بگذارد. هر کاری ایشان انجام بدهد کاملِ کامل است. اصول آن کار را دقیقِ دقیق بلد است.

پس از ورزششان توی دفتر کار تشریف میآورند. از اول صبح، بعضی مواقع ساعت هفت میرسیم سر کار، بعضی موقعها هفتونیم میرسیم، بستگی دارد به آن کوه و آن مسیر.

از نظر امنیتی ما نمیتوانیم از یک کوه استفاده کنیم؛ دشمن هم اینقدر میفهمد که به ما ضربه بزند. هرجا که کوه و بلندیای هست و توی تهران است، آقا استفاده میکند؛ از بیبی شهربانو شهرری گرفته تا تمامی نقاط کوههای سمت شمال تهران؛ توی ولنجک، کوه دربند و هر کوهی، اختصاصی نیست که ما یک کوه خاصی را برویم؛ بله دو سه جای اختصاصی هم داریم، آنجاها هم میرویم.


اذان که بگویند، وسط سخنرانی هم که باشند، قطع میکنند و میگویند اول نماز را بخوانیم

حفاظت از ایشان در عین حالی که خیلی سخت است، بچهها این کار را انجام میدهند برای رضایت ایشان و رضایت مردم از ما. از ساعت هفت، هفتونیم، ایشان در محل کار حاضر میشوند. اگر ملاقات خاصی نداشته باشند میروند منزل و صبحانه را در منزل با خانواده میخورند و بعد از صبحانه میآیند دفتر، کارشان انجام میشود.

اگر ملاقات داشته باشند، ملاقات با صبحانه شروع میشود. وقتی هفت صبح با آقا ملاقات هست، صبحانهشان را هم با آقا میخورند. بعد از خوردن صبحانه و کار اداری، تا نماز ظهر، آقا توی دفتر است. اذان که گفته بشود، هر کاری که وجود داشته باشد، وسط سخنرانی هم که باشد، آقا قطع میکنند، میگویند نماز را بخوانیم بعد بیاییم؛ نماز اول وقت.

بعد از نماز، ادامة کار. اگر جلسات ادامه داشته باشد، نهار را آقا با آن افراد جلسه، توی دفتر میل میکنند. اگر توی دفتر، ملاقاتی نبود، بین ساعت نماز تا یکی دو ساعت بعد از نماز، چون فاصله بین منزل آقا و دفتر به اندازة ده، بیست قدم است، در منزل غذایشان را میخورند، استراحتشان را میکنند، مجدد اولین برنامهای که دارند ساعت سه بعد از ظهر، چهار بعدازظهر است. ایشان میآیند در داخل دفتر هستند و مواقعی که بعدازظهر جلسه خاصی نباشد، ایشان توی کتابخانه شخصیشان به مطالعه میپردازند.

 

برنامه ی امام خامنه ای



هر زمانی که آقا را ببینید، یا ذکر میگویند یا قرآن میخوانند

هر زمانی که شما ایشان را ببینید، یا ذکر میگوید یا قرآن میخواند. غیرممکن است لحظهای ایشان غافل باشد. من ندیدم. بهطور نمونه میگویم. توی تلویزیون نگاه کنید، هر عزیزی مداحی میکند، دقت کنید آقا دستشان کنار لبشان است؛ بهخاطر اینکه اگر لبشان تکان خورد پیدا نباشد.

آقا در جوانی هر سه روز یک دور قرآن میخواندند

این نیست که توی هیئت رفتیم، ذکر بیخیال. دربارة قرآن خواندن، ایشان به ما توصیه میکردند و میگفتند: «بچهها قرآن را زیاد بخوانید؛ قرآن نور است، قرآن را خیلی مطالعه کنید. من در جوانی هر سه روز یک دور قرآن میخواندم. یعنی روزی ده جزء. الآن دیگر اصلاً حوصلهاش نیست، پیر شدهام، از نظر سنوسال، وضعیت، شغل، گرفتاریهای کاری، این همه مسائل واقعاً نمیتوانم قرآن بخوانم. خیلی از قرآن دور شدم. نُه روز، ده روز طول میکشد من یک دور قرآن را بخوانم.»

الآن که دور شده، روزی سه جزء قرآن میخوانند. ما اگر توی ماه مبارک رمضان خدا عنایت کند یک بار قرآن بخوانیم، فکر میکنیم اعجاز کردهایم؛ کلی خدا را مؤاخذه میکنیم که ما آخر یک دور قرآن را خواندیم هیچ چیز نشده، هیچ اتفاقی نیافتاد. قرآن خواندن را ما نیاز داریم، خدا لازم ندارد. ما نیاز داریم.

همه افراد خانواده آقا حافظ کل قرآن هستند

منزل حضرت آقا یک خانواده پرجمعیتی است، خودشان، خانمشان و شش تا فرزند با ایشان زندگی کردهاند که همه الآن ازدواج کردهاند و رفتهاند؛ هر هشت نفر این خانواده حافظ کل قرآن هستند. مأنوس قرآن بودن یعنی این. کل افراد خانواده قاری و حافظ قرآناند. شماها شاید چندین بار صدای قرآن آقا را شنیده باشید، ولی تشخیص ندادهاید. چون بعضی موقعها رادیو پخش میکند. هر موقع هم پخش میکند چون خودش هم نمیداند اشتباهاً میگوید مصطفی اسماعیل.

لحن آقا، مصطفی اسماعیل است. آقا در جوانی قرائت دارد. صوتش را رادیو پخش میکند به اسم مصطفی اسماعیل.

تهذیب و تحصیل هم دو بالی است که یکی بهتنهایی خطرناک است

اگر میخواهیم به دستور آقا عمل کنیم و به ولیمان نزدیک شویم، دستورات همین است که عرض کردم. تحصیل، تهذیب، ورزش بعدش هم قرآن. تهذیب و تحصیل هم دو بالی است که انسان را به همه جا میرساند. یک دانهاش باشد، خطرناک است.

فقط تهذیب میشود شیخ علی تهرانی. فقط تحصیل میشویم سعید حجاریان، اکبر گنجی، آقای مهاجرانی. حالا اینها کجا هستند؟ مهاجرانی در کشور ما شانزده سال بالای قدرت بوده، امروز پناهنده انگلستان است، اکبر گنجی مسئول اطلاعات داخلی سپاه تهران بود، امروز پناهنده آمریکاست؛ اگر یکیاش را هم گرفتیم باز هم خلاف کردهایم، خطا کردهایم. دو تا با هم، تحصیل و تهذیب با هم است.

 

با تشکر از وبلاگ همسنگر


ادامه مطلب...
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|برنامه,ی,روزانه,امام,خامنه,ای, ,
بازديد : 798 مرتبه
تاريخ : پنجشنبه 12 مرداد 1391

ماجرای درگیری اکبر گنجی با شهید همت

یک نگاه که به همت انداختم، دیدم صورت سبزهاش از غضب مثل لبو سرخ شده و در سکوت با آن نگاه تیز خودش، زُل زده به اکبر گنجی. آمدم قدم از قدم بردارم و به سمت حاجی بروم که... کار خودش را کرد!
به گزارش شناخت رهبری به نقل از فارس، عدمالفتحهای پیدرپی عملیاتهای «والفجر مقدماتی» در بهمن 61 و «والفجر یک» در فروردین 62، صرفنظر از تمامی تلخکامیهایی که برای فرماندهان لشکرهای سپاه و ارتش برجای نهاد، موجب شد در عقبه سازمانی لشکر 27 محمد رسولالله (صلیالله علیه و آله و سلم) یعنی سپاه منطقه 10 تهران، جبهه جدیدی از سوی شماری کار به دستان ذینفوذ وقت، علیه [شهید] همت گشوده شود؛ یعنی افراد همان جریانی که همت همواره از آنها با عنوان «خط سوم» و «خوارج جدید» یاد میکرد.

در رابطه با این واقعیت مسکوت مانده، روایتی مستدل و مستند تقدیم به مخاطبان خبرگزاری فارس میشود که حاصل گفتوگوی حسین بهزاد (نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس) با سردار سعید قاسمی مسئول وقت واحد اطلاعات ـ عملیات لشکر 27 محمدرسولالله(ص) مندرج در نشریه «پلاک هشت» است:

قبل از شروع عملیات «والفجر یک» در جریان شناسایی منطقه فکه شمالی، از ناحیه گلو به شدت مجروح شدم به طوری که بعدها فهمیدم، به دستور همت، مرا در حالت اغماء به پشت جبهه برای مداوا تخلیه کردند.



علیایِحال، بعد از مرخصی از بیمارستان نمازی شیراز، به تهران آمدم و بعد از حدود یک ماه دوری، دوباره همت را دیدم. به من گفت «سعید، فردا صبح بیا تا برویم سپاه منطقه 10» گفتم «چشم حاجآقا».

روز بعد، حوالی ساعت 10 صبح، با همت رفتیم به تشکیلات منطقه 10 در خیابان پاستور. آنجا حاجی با دو، سه نفر از مسئولان واحد عملیات منطقه 10، جلسه کوتاهی داشت، بعد که از اتاق عملیات خارج شدیم، توی کریدور، همت گفت «سعید، تو برو توی ماشین، من سری به [...] میزنم و میآیم که برویم».

من از حاجی جدا شدم و رفتم سمت راهپلهها. هنوز چند پله پایین نرفته بودم، که متوجه قیل و قالی در کریدور شدم. از نو، از پلهها بالا آمدم، دیدم وسط کریدور، چهار پنج نفر ملبس به لباس فرم سپاه، راه همت را سد کردهاند و جلودارشان کسی نیست، جز اکبر گنجی، که خوشنشین ازلی ابدی سپاه تهران بود و خودش را از آمدن به جبهه، معذور معرفی میکرد و بعدها هم از سپاه اخراجش کردند.

القصه، برادر گنجی صدایش را انداخته بود پس کلهاش و با قیافهای مفتّشمآب، به همت نگاه میکرد و میگفت «خوب واسه متوسلیان آبرو خریدی!... ما خیال میکردیم فقط احمد متوسلیان این هنر رو داشت که بچههای تهران رو ببره کنار جاده اهواز ـ خرمشهر، اونا رو صدتا، صدتا، به کشتن بده!... حالا میبینیم نه بابا؛ اوستاتر از اونم هست؛ خوب بچههای تهرون رو بردی و هزار هزار، کانال فکه رو با جنازههاشون پُر کردی؛ حاج همت!».

این «حاج همت» را هم، به صورت کشدار و با لحنی مسخره، به زبان آورد. من از این همه وقاحت برادرها، خصوصاً سردستهشان برادر گنجی ـ که بین بچههای منطقه 10 به «اکبر قمپوز» و «اکبر پونز» هم معروف بود ـ خشکم زده بود.

یک نگاه که به همت انداختم، دیدم صورت سبزهاش از غضب مثل لبو سرخ شده و در سکوت با آن نگاه تیز خودش، زُل زده به اکبر گنجی. آمدم قدم از قدم بردارم و به سمت حاجی بروم که... کار خودش را کرد!

با دست راست، چنگ زد یقه اکبر قمپوز را گرفت و به یک ضرب، او را مثل اعلامیه، کوبید لای سه کنج دیوار کریدور و مشت چپاش را برد عقب و فرستاد طرف فک و فیکِ او. گفتم چانهاش له شد. دیدم مشت گره شده حاجی، به فاصله چند سانتی صورت گنجی، توی هوا متوقف مانده و طرف، از خوفِ خوردن این مشت، کم مانده خودش را خیس کند.

رفتم جلو. حاجی در همان وضعیت معلق، گنجی را توی سه کنج دیوار، نگه داشته بود. با احتیاط گفتم «حاجآقا، تو رو خدا ولش کن، غلطی کرد، شما بیخیال شو، بیا بریم از اینجا».

همت برای چند ثانیه، هیچ واکنشی به التماس درخواستهای من نشان نداد. فقط همانطور بُراق، زُل زده بود به گنجی. دست آخر، در حالی که از غیظ، دندانهایش به هم سائیده میشد، به او گفت «آخه چی بهت بگم ...خدا وکیلی، ارزش خوردن این مشت منم، نداری!». بعد، خیلی آرام یقه او را ول کرد و برگشت طرفم و گفت «خیلی خب سعید، حالا بیا بریم!».

این واقعه سوای من، چهار پنج شاهد عینی دیگر هم دارد که همگی زندهاند و اگر لازم شد، اسم و آدرسشان را به شما میدهم تا بروید و درباره کم و کیف آن از آنها پرسوجو کنید.

آدرس  مطلب، لینک

 


ادامه مطلب...
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|ماجرای,درگیری,اکبر,گنجی,با,شهید,همت, ,
مطالب پر بازديد
آخرين مطالب
صفحه قبل 1 2 ... 16 صفحه بعد